بدون شرح

ايبمان بياوريم به اغاز فصل سرد….
زنده ياد فروغ

بهترين

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،

ولی بهترین بوته‌ای باش كه در كناره راه می‌روید.

اگر نمی‌توانی بوته‌ای باشی،علف كوچكی باش و چشم‌انداز كنار شاه راهی

را شادمانه‌تر كن…….

اگر نمی‌توانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،

ولی بازیگوش‌ترین ماهی دریاچه!

همه ما را كه ناخدا نمی‌كنند، ملوان هم می‌توان بود.

در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،

كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،

چندان دور از دسترس نیست.

اگرنمی‌توانی شاه راه باشی،كوره راه باش،

اگر نمی‌توانی خورشید باشی، ستاره باش،

با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.

هر آنچه كه هستی، بهترینش باش……….

مهرورزان زمانهای کهن،

هرگز از خویش نگفتند سخن،

که در آنجا که توئی،

بر نیایددگر آواز از من!

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد،

هرچه میل دل دوست،

بپذیریم به جان،

هرچه جز میل دل او،

بسپاریم به باد.

آه بازاین دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد:

بیستون بود و تمنای دو دوست،

آزمون بود و تماشای دو عشق.

در زمانی که چو کبک،

خنده میزد شیرین،

تیشه میزد فرهاد!

نه توان گفت به جانبازی فرهاد افسوس،

نه توان کرد ز بیدردی شیرین فریاد!

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است.

عشق در جان کسی ریختن است.

کار فرهاد برآوردن میل دل دوست،

خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن،

خواه با کوه در آویختن است.
راستي!

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین،

بی نهایت زیباست!

آنکه آموخت به ما درس محبت میخواست،

جان چراغان کنی از عشق کسی !

به امیدش ببری رنج بسی!

تب و تابی بودت هر نفسی!

به وصالی برسی یا نرسی،

سینه بی عشق مباد !

فریدون مشیری

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

“دکتر شریعتی”

همه چی آرومه….
همه چی آرومه تو به من دل بستی

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آرومه

غصه ها خوابیدن

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم.

تو به من دل بستی از چشات معلومه.

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه

تشنه چشماتم منو سیرابم کن

منو با لالایی دوباره خوابم کن

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه

همه چی آرومه تو به من دل بستی

این چقدر خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آرومه غصه ها خوابیدن

شک نداری دیگه تو به احساس من

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

خوشبختي ما در سه جمله است.
تجربه از ديروز استفاده از امروز اميد به فردا…
ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم.
حسرت ديروز اتلاف امروز ترس از فردا
از دكتر علي شريعتي

پروفسور حسابی، آلبرت اینیشتین، زکریای رازی، اسحاق نیوتن، من و سایر دانشمندان، سال خوشی را برای شما آرزومندیم!

گريز و درد

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی به جز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسۀ پر حسرت تو را
با اشک های دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم، مگو، مگو که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پردۀ خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابه لای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی توفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعلۀ آتش ز من مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

اهواز – مهر 1333

زنده ياد فروغ فرخزاد(روحش شاد)

اسیر

تو را می خواهم و دانم که هرگز
به کام دل در آغوشت نگیرم
تویی آن آسمان صاف و روشن
من این کنج قفس، مرغی اسیرم
ز پشت میله های سرد و تیره
نگاه حسرتم حیران به رویت
در این فکرم که دستی پیش آید
و من ناگاه گشایم پر به سویت
در این فکرم که در یک لحظه غفلت
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
کنارت زندگی از سر بگیرم
در این فکرم من و دانم که هرگز
مرا یارای رفتن زین قفس نیست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نیست
ز پشت میله ها هر صبح روشن
نگاه کودکی خندد به رویم
چو من سر می کنم آواز شادی
لبش با بوسه می اید به سویم
اگر ای آسمان، خواهم که یک روز
از این زندان خامش پر بگیرم
به چشم کودک گریان چه گویم
ز من بگذر، که من مرغی اسیرم
من آن شمعم که با سوز دل خویش
فروزان می کنم ویرانه ای را
اگر خواهم که خاموشی گزینم
پریشان می کنم کاشانه ای را
تهران – مرداد 1333

زنده ياد فروغ فرخزاد(روحش شاد)

فيلترينگ و ديگر هيچ

بعد از اين كه نظام جمهوري اسلامي اكثر وبلاگهايه جنبش سبز رو فيلتر كرد خالا نوبت سرويس هايه وبلاگ نويسي جهانه كه يكي يكي فيلتر بشن

نمونش همين BLOG.AF